بخش 8 - حکایت
Toggle stanza 1یکی را عسس دست بر بسته بود
11
یکی را عسس دست بر بسته بود
همه شب پریشان و دلخسته بود
22
به گوش آمدش در شب تیره رنگ
که شخصی همی نالد از دست تنگ
33
شنید این سخن دزد مغلول و گفت
ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت
44
برو شکر یزدان کن ای تنگدست
که دستت عسس تنگ بر هم نبست
55
مکن ناله از بینوایی بسی
چو بینی ز خود بینواتر کسی
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.
Loading…

