بخش 8 - حکایت

Toggle stanza 1
یکی را عسس دست بر بسته بود
1
یکی را عسس دست بر بسته بود
همه شب پریشان و دلخسته بود
2
به گوش آمدش در شب تیره رنگ
که شخصی همی نالد از دست تنگ
3
شنید این سخن دزد مغلول و گفت
ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت
4
برو شکر یزدان کن ای تنگدست
که دستت عسس تنگ بر هم نبست
5
مکن ناله از بینوایی بسی
چو بینی ز خود بینواتر کسی

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…
بخش 8 - حکایت — Bustan · ZindeRood