غزل شمارهٔ 2950
Toggle stanza 1ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
11
ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
چون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی
22
ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده
جانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی
33
چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه
اندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی
44
تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن تو
مانند آفتابش در کان زر کشیدی
55
کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما را
از چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی
66
بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آید
از لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی
77
یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین
یک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی
88
آوه که شد فضولی در خون چند گولی
رحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی
99
از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیده
زیرا که بیدلان را وقت سحر کشیدی
1010
ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزد
خود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی
1111
بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستی
در آخر ستوران در پیش خر کشیدی

