غزل شمارهٔ 1272
Toggle stanza 1باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
11
باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش
22
باز سعادت رسید دامن ما را کشید
بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
33
دیده دیو و پری دید ز ما سروری
هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش
44
ساقی مستان ما شد شکرستان ما
یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش
55
دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار
چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش
66
آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب
شکر که من یافتم در بن دندان خویش
77
بیزر و سر سروریم بیحشمی مهتریم
قند و شکر میخوریم در شکرستان خویش
88
تو زر بس نادری نیست کست مشتری
صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش
99
دور قمر عمرها ناقص و کوته بود
عمر درازی نهاد یار به دوران خویش
1010
دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین
رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش

