غزل شمارهٔ 1271
Toggle stanza 1باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
11
باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش
22
بار دگر آن حبیب رفت برِ آن غریب
تا جگر او کشید شربت موفور خویش
33
شربت او چون ربود گشت فنا از وجود
ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش
44
نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم
نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش
55
این شب هجران دراز با تو بگویم چراست
فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش
66
غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست
ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش
77
عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود
خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش
88
شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل
در دل و جانها فکند پرورش نور خویش
99
شکر که موسی برست از همه فرعونیان
باز به میقات وصل آمد بر طور خویش
1010
عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید
عازر از افسون او حشر شد از گور خویش
1111
باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد
بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش
1212
ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام
باده گویا بنه بر لب مخمور خویش

