غزل شمارهٔ 2400
Toggle stanza 1گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
11
گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
دل ناز و باز کرده و دلدار آمده
22
مه را نگر برآمده مهمان شب شده
دامن کشان ز عالم انوار آمده
33
خورشید را نگر که شهنشاه اختر است
از بهر عذر گازر غمخوار آمده
44
منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست
اندر طواف نقطه چو پرگار آمده
55
آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود
اندر وثاق این دل بیمار آمده
66
این عشق همچو روح در این خاکدان غریب
مانند مصطفاست به کفار آمده
77
همچون بهار سوی درختان خشک ما
آن نوبهار حسن به ایثار آمده
88
پنهان بود بهار ولی در اثر نگر
زو باغ زنده گشته و در کار آمده
99
جان را اگر نبینی در دلبران نگر
با قد سرو و روی چو گلنار آمده
1010
گر عشق را نبینی در عاشقان نگر
منصوروار شاد سوی دار آمده
1111
در عین مرگ چشمه آب حیات دید
آن چشمه ای که مایه دیدار آمده
1212
آمد بهار عشق به بستان جان درآ
بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده
1313
اقرار میکنند که حشر و قیامت است
آن مردگان باغ دگربار آمده
1414
ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن
چون بیخبر مباش به اخبار آمده
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
خط غبار گرد رخ یار آمده
خورشید حسن بر سر دیوار آمده
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 6617
اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است و عشق در مقر خود از تعین منزه است و در حریم عین خود از بطون و ظهور مقدس، ولیکن بهر اظهار کمال، از آن روی که عین ذات خود است و صفات خود، خود را در آینۀ عاشقی و معشوقی بر خود عرضه کرد و حسن خود را بر نظر خود جلوه داد. از روی ناظری و منظوری نام عاشقی و معشوقی پیدا آمد. نعت طالبی و مطلوبی ظاهر گشت. ظاهر را بباطن بنمود، آوازۀ عاشقی برآمد. باطن را به ظاهر بیاراست، نام معشوقی آشکارا شد.
یک عین متفق که جز او ذرهای نبود
IraqiLamaʿatلمعۀ اول
ای روی درکشیده به بازار آمده
خلقی بدین طلسم گرفتار آمده
AttarDivan-e AshʿarQasaʾidقصیدهٔ شمارهٔ 26

