غزل شمارهٔ 641
Toggle stanza 1در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد
11
در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
22
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن
تا قصه خوبان که بنامند برافتاد
33
بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید
بس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد
44
مه با سپر و تیغ شبی حمله او دید
بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد
55
ما بنده آن شب که به لشکرگه وصلش
در غارت شکر همه ما را حشر افتاد
66
خونی بک هجران به هزیمت علم انداخت
بر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد
77
گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت
گفتیم کز آن نور به ما این نظر افتاد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
دل دید لبت وز دو جهان بی خبر افتاد
بین مستی این می که عجب کارگر افتاد
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 122
پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتاد
وآن راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 110
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 155
هر پرده که از چهره مقصود برافتاد
شد برق جهانسوز ومرا در جگر افتاد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4327

