غزل شمارهٔ 2884
Toggle stanza 1به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی
11
به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی
چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
22
گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو
تا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی
33
گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری
سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی
44
حق تو را از جهت فتنه و شور آوردهست
فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی
55
روی چون آتش از آن داد که دلها سوزی
شکن زلف بدان داد که دلها شکنی
66
دل ما بتکدهها نقش تو در وی شمنی
هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی
77
برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفا
گر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی
88
در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است
که به هر چه که درافتم بنماید رسنی
99
در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند
زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی
1010
زیرکان را رخ تو مست از آن میدارد
تا در این بزم ندانند که تو در چه فنی
1111
کافری ای دل اگر در جز او دل بندی
کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی
1212
بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری
هر چه پوشی به جز از خلعت او در کفنی
1313
شمس تبریز که در روح وطن ساختهای
جان جانهاست وطن چونک تو جان را وطنی
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی
که ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 961
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 607
یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.
گفت: این را چه حالت است؟
SaadiGolestanباب دوم در اخلاق درویشانحکایتِ شمارهٔ 42
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 6829
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 825

