غزل شمارهٔ 1252
Toggle stanza 1آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
11
آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
بوک این همت ما جانب بستان کشدش
22
گرچه جان را نبود قوت این گستاخی
آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش
33
هر دم از یاد لبش جان لب خود میلیسد
ور سقط میشنود از بن دندان کشدش
44
جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان
تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش
55
ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد
تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش
66
هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند
گرچه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش
77
هر که در دیده عشاق شود مردمکی
آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش
88
کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد
کفر آید بر او جانب ایمان کشدش
99
شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند
هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش
Zameen

