غزل شمارهٔ 1921
Toggle stanza 1ای ساقی و دستگیر مستان
11
ای ساقی و دستگیر مستان
دل را ز وفای مست مستان
22
ای ساقی تشنگان مخمور
بس تشنه شدند می پرستان
33
از دست به دست می روان کن
بر دست مگیر مکر و دستان
44
سررشته نیستی به ما ده
در حسرت نیستند هستان
55
چون قیصر ما به قیصریهست
ما را منشان به آبلستان
66
هر جا که می است بزم آن جاست
هر جا که وی است نک گلستان
77
یک جام برآر همچو خورشید
عالی کن از آن نهال پستان
88
دیدار حق است مؤمنان را
خوارزم نبیند و دهستان
99
منکر ز برای چشم زخمت
همچو سر خر میان بستان
1010
گر در دل او نمینشیند
خوش در دل ما نشسته است آن
Zameen

