غزل شمارهٔ 1847
Toggle stanza 1خرامان میروی در دل، چراغافروز جان و تن
11
خرامان میروی در دل، چراغافروز جان و تن
زهی چشموچراغ دل، زهی چشمم به تو روشن
22
زهی دریای پر گوهر، زهی افلاک پر اختر
زهی صحرای پر عبهر، زهی بستان پر سوسن
33
ز تو اجسام را چَستی، ز تو ارواح را مستی
ایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن
44
چه میگویم من ای دلبر، نظیر تو دو سه ابتر
چه تشبیهت کنم دیگر؟! چه دارم من؟! چه دانم من؟!
55
بگو ای چشم حیران را: «چو دیدی لطف جانان را
چه خواهی دید خلقان را؟! چه گردی گرد آهرمن؟!
66
شکار شیر بگذاری شکار خوک برداری
زهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن»
77
مرا باری عنایاتش، خطابات و مراعاتش
شعاعات و ملاقاتش، یکی طوقی است در گردن
88
حلاوتهای آن مُفضل قرار و صبر برد از دل
که دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن؟!
99
بهغیر آن جلال و عزّ که او دیگر نشد هرگز
همه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن
1010
منم از عشق افروزان، مثال آتش از هیزم
ز غیر عشق بیگانه، مثال آب با روغن
1111
بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دل
به هر ساعت همیسازی ز کًّر و فًّر خود گلشن
1212
غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقان
غلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن
1313
وآنگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردی
که تا چون دانهشان از کَه گزینی اندر این خرمن
1414
همه صاحبدلان گندم که بامغزند و با لذت
همه جسمانیان چون کَه که بیمغزند در مطحن
1515
درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خندان
درخت خشک بیمعنی چه باشد؟ هیزم گلخن
1616
خیالت میرود در دل چو عیسی بهر جانبخشی
چنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن
1717
خیالت را نشانیها زر و گوهرفشانیها
کز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن
1818
دو غَمّاز دگر دارم یکی عشق و دگر مستی
حریفان را نمیگویم یکی از دیگری احسن
1919
ز تو ای دیده و دینم، هزاران لطف میبینم
ولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن
2020
ز چشم روز میترسم که چشمش سحرها دارد
ز زلف شام میترسم که شب فتنه است و آبستن
2121
مرا گوید: «چه می ترسی که کوبد مر تو را محنت؟!
که سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون»
2222
همه خوف از وجود آید، بر او کم لرز و کم میزن
همه ترس از شکست آید، شکسته شو ببین مأمن
2323
ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدم
ز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن
2424
سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدان
کشاند شحنهٔ دادش ز هر گوشه به پَرویزن
2525
چو هیزم بیخبر بودی ز عشق آتش به تو درزد
بجه چون برق از این آتش، برآ چون دود از این روزن
2626
چه خنجر میکشی این جا؟! تو گردن پیش خنجر نِه
که تا زفتی نگنجی تو درون چشمهٔ سوزن
2727
در جنّت چو تنگ آمد مثال چشمهٔ سوزن
اگر خواهی چو پشمی شو لِتَغْزل ذاکَ تغزیلاً
2828
بود کان غَزْل در سوزن نگنجد کاین دمت غَزْل است
که میریسی ز پنبهْٔ تن که بافی حلّه ادکن
2929
لباس حلّهٔ اَدکَن ز غَزْلِ پنبگی ناید
مگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن
3030
چو ابریشم شوی آید وریشمتابِ وحی او
تو را گوید: «بریس اکنون» بدم پیغام مُستَحَسن
3131
چه باشد وحی در تازی؟ بهگوشاندر سخن گفتن
دُهل مینشنود گوشَت به جهد و جِدّ نوبتزن
3232
گران گوشی و آنگه تو به گوشاندر کنی پنبه
چنانک گفت: «واستغشوا» بپیچی سر به پیراهن
3333
گرانگوشی، گرانجسمی، گرانجانی نذیر آمد
که میگوید تو را هر یک: «الا یا علج لا تأمن»
3434
سبکگوشی، سبکجسمی، سبکجانی بشیر آمد
که می گوید تو را هر یک: «الا یا لیث لا تحزن»
3535
بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزند
که بگریزند این خوبان ز شکل بارِد بهمن
3636
بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش رو
که بیآن حسن و بیآن عشق باشد مرد مستهجن
3737
اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر، رو
خمش کن سوی این منطق، به نظم و نثر لاتَرکَن
3838
که برکَنده شوی از فکر، چون در گفت میآیی
مکَن از فکر دل، خود را، از این گفتِزبان بر کن
3939
قضا خنبک زند گوید که: «مردان عهدها کردند
شکستم عهدهاشان را» هلا میکوش ما امکن
4040
ستیزه میکنی با خود کز این پس من چنین باشم
ز استیزه چه بربندی؟ قضا را بنگر ای کودن
4141
نکاحی میکند با دل به هر دم صورت غیبی
نزاید، گرچه جمع آیند صد عنّین و استرون
4242
صور را دل شده جاذب، چو عنّین شهوتِ کاذب
ز خوبان نیست عنین را به جز بخشیدن وجکن
4343
بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خونریزی
قضا را گو: «که از بالا جهان را در بلا مفکن»

