غزل شمارهٔ 1846
Toggle stanza 1حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
11
حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
می چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتن
22
برون زرق است یا استم هزاران بار دیدهستم
از این پس ابلهی باشد برای آزمون رفتن
33
مرو زین خانه ای مجنون که خون گریی ز هجران خون
چو دستی را فروبُرّی عجایب نیست خون رفتن
44
ز شمع آموز ای خواجه میان گریه خندیدن
ز چشم آموز ای زیرک به هنگام سکون رفتن
55
اگر باشد تو را روزی ز استادان بیاموزی
چو مرغ جان معصومان به چرخ نیلگون رفتن
66
بیا ای جان که وقتت خوش چو استن بار ما میکش
که تا صبرت بیاموزد به سقف بیستون رفتن
77
فسون عیسی مریم نکرد از درد عاشق کم
وظیفه درد دل نبود به دارو و فسون رفتن
88
چو طاسی سرنگون گردد رود آنچ در او باشد
ولی سودا نمیتاند ز کاسه سر نگون رفتن
99
اگر پاکی و ناپاکی مرو زین خانه ای زاکی
گناهی نیست در عالم تو را ای بنده چون رفتن
1010
توی شیر اندر این درگه عدوِ راه تو روبه
بود بر شیر بدنامی از این چالش زبون رفتن
1111
چو نازی میکشی باری بیا ناز چنین شه کش
که بس بداختری باشد به زیر چرخ دون رفتن
1212
ز دانشها بشویم دل ز خود خود را کنم غافل
که سوی دلبر مقبل نشاید ذوفنون رفتن
1313
شناسد جان مجنونان که این جان است قشر جان
بباید بهر این دانش ز دانش در جنون رفتن
1414
کسی کو دم زند بیدم مباح او راست غواصی
کسی کو کم زند در کم رسد او را فزون رفتن
1515
رها کن تا بگوید او خموشی گیر و توبه جو
که آن دلدار خو دارد به سوی تایبون رفتن

