غزل شمارهٔ 2391
Poet: Rumi
Toggle stanza 1بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
11
بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
دروازه بلا را بر عشق باز کرده
22
بازار یوسفان را از حسن برشکسته
دکان شکران را یک یک فراز کرده
33
شمشیر درنهاده سرهای سروران را
و آن گاهشان ز معنی بس سرفراز کرده
44
خود کشته عاشقان را در خونشان نشسته
و آن گاه بر جنازه هر یک نماز کرده
55
آن حلقههای زلفت حلق که راست روزی
ای ما برون حلقه گردن دراز کرده
66
از بس که نوح عشقت چون نوح نوحه دارد
کشتی جان ما را دریای راز کرده
77
ای یک ختن شکسته ای صد ختن نموده
وز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده
88
بخت ابد نهاده پای تو را به رخ بر
کت بنده کمینم وآنگه تو ناز کرده
99
ای خاک پای نازت سرهای نازنینان
وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده
1010
ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریز
گاهم چو زر بریده گاهم چو گاز کرده

