غزل شمارهٔ 571
Toggle stanza 1بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند
11
بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند
جمال ماه نورافشان بدان رخسار میماند
22
به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره
که از سوز دل ایشان خرد از کار میماند
33
سقای روح یک باده ز جام غیب درداده
ببین تا کیست افتاده و کی بیدار میماند
44
به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران
و من گر هم نمینالم دلم بیمار میماند
55
در این دریای بیمونس دلا مینال چون یونس
نهنگ شب در این دریا به مردم خوار میماند
66
بدان سان میخورد ما را ز خاص و عام اندر شب
نه دکان و نه سودا و نه این بازار میماند
77
چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلادالله
ببین جز مبدع جانها اگر دیار میماند
88
فلک بازار کیوانست در او استاره گردان است
شب ما روز ایشانست که بیاغیار میماند
99
جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاری
ولیک از غیرت آن بازار در اسرار میماند
Zameen

