غزل شمارهٔ 816
Poet: Rumi
Toggle stanza 1خلق میجنبند مانا روز شد
11
خلق میجنبند مانا روز شد
روز را جان بخش جانا روز شد
22
چند شب گشتیم ما و چند روز
در غم و شادی تو تا روز شد
33
در جهان بس شهرها کان جا شبست
اندر این ساعت که این جا روز شد
44
در شب غفلت جهانی خفتهاند
ز آفتاب عشق ما را روز شد
55
هر که عاشق نیست او را روز نیست
هر که را عشقست و سودا روز شد
66
صبح را در کنج این خانه مجوی
رو به بالا کن به بالا روز شد
77
بر تو گر خارست بر ما گل شکفت
بر تو گر شامست بر ما روز شد
88
گر تو از طفلی ز روز آگه نهای
خیز با ما جان بابا روز شد
99
روز را منکر مشو لا لا مگو
چند لا لا جان لالا روز شد
1010
آفتاب آمد که انشق القمر
بشنو این فرمان اعلا روز شد
1111
پاسبانا بس دگر چوبک مزن
پاسبان و حارس ما روز شد

