غزل شمارهٔ 815
Stanza 1
Toggle stanza 1شهر پر شد لولیان عقل دزد
11
شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد
Stanza 2
Toggle stanza 2هر که بتواند نگه دارد خرد
22
هر که بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باری ببرد
33
گرد من میگشت یک لولی پریر
همچنینم برد کلی کرد و مرد
44
کرد لولی دست خود در خون من
خون من در دست آن لولی فسرد
55
تا که میشد خون من انگوروار
سالها انگور دل را میفشرد
66
کرد دیدم کو کند دزدی ولیک
کرد ما را بین که او دزدید کرد
77
کی گمان دارد که او دزدی کند
خاصه شه صوفی شد آمد مو سترد
88
دزد خونی بین که هر کس را که کشت
خضر و الیاسی شد و هرگز نمرد
99
رخت برد و بخت داد آنگه چه بخت
سیم برد و دامن پرزر شمرد
1010
دردها و دردها را صاف کرد
پیش او آرید هر جا هست درد
1111
این جهان چشمست و او چون مردمک
تنگ میآید جهان زین مرد خرد
1212
باز رشک حق دهانم قفل کرد
شد کلید و قفل را جایی سپرد

