غزل شمارهٔ 881
Poet: Rumi
Toggle stanza 1آه که بار دگر آتش در من فتاد
11
آه که بار دگر آتش در من فتاد
وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد
22
آه که دریای عشق بار دگر موج زد
وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد
33
آه که جست آتشی خانه دل درگرفت
دود گرفت آسمان آتش من یافت باد
44
آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکن
یا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد
55
لشکر اندیشهها میرسد از بیشهها
سوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد
66
ای دل روشن ضمیر بر همه دلها امیر
صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد
77
چشم همه خشک و تر مانده در همدگر
چشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد
88
دست تو دست خدا چشم تو مست خدا
بر همه پاینده باد سایه رب العباد
99
ناله خلق از شماست، آنِ شما از کجاست ؟
این همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد ؟
1010
شمسِ حقِ دین توی مالک مُلک وجود
ای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 883
پرده دل میزند زهره هم از بامداد
مژده که آن بوطرب داد طربها بداد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 884
بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 885

