غزل شمارهٔ 883
Poet: Rumi
Toggle stanza 1جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
11
جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
22
فرد چرا شد عدد از سبب خوی بد
ز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد
33
گشت جدا موجها گرچه بد اول یکی
از سبب باد بود آنک جدایی بزاد
44
جام دوی درشکن باده مده باد را
چون دو شود پادشاه شهر رود در فساد
55
روز فضیلت گرفت زانک یکی شمع داشت
هر طرفی شب ز عجز شمع و چراغی نهاد
66
گرچه ز رب العباد هر نفسی رحمتست
کی بود آن دم که رب ماند و فانی عباد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
آه که بار دگر آتش در من فتاد
وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 881
پرده دل میزند زهره هم از بامداد
مژده که آن بوطرب داد طربها بداد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 884
بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 885

