غزل شمارهٔ 515
Poet: Rumi
Toggle stanza 1خانه دل باز کبوتر گرفت
11
خانه دل باز کبوتر گرفت
مشغله و بقر بقو درگرفت
22
غلغل مستان چو به گردون رسید
کرکس زرین فلک پر گرفت
33
بوطربون گشت مه و مشتری
زهره مطرب طرب از سر گرفت
44
خالق ارواح ز آب و ز گل
آینهای کرد و برابر گرفت
55
ز آینه صد نقش شد و هر یکی
آنچ مر او راست میسر گرفت
66
هر که دلی داشت به پایش فتاد
هر که سر او سر منبر گرفت
77
خرمن ارواح نهایت نداشت
مورچهای چیز محقر گرفت
88
گر ز تو پر گشت جهان همچو برف
نیست شوی چون تَف خور درگرفت
99
نیست شو ای برف و همه خاک شو
بنگر کاین خاک چه زیور گرفت
1010
خاک به تدریج بدان جا رسید
کز فر او هر دو جهان فر گرفت
1111
بس که زبان این دم معزول شد
بس که جهان جان سخنور گرفت
Zameen

