غزل شمارهٔ 1007
Poet: Rumi
Toggle stanza 1گفت کسی خواجه سنایی بمرد
11
گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
22
قالب خاکی به زمین بازداد
روح طبیعی به فلک واسپرد
33
ماه وجودش ز غباری برست
آب حیاتش به درآمد ز درد
44
پرتو خورشید جدا شد ز تن
هر چه ز خورشید جدا شد فسرد
55
صافی انگور به میخانه رفت
چونک اجل خوشه تن را فشرد
66
شد همگی جان مثل آفتاب
جان شده را مرده نباید شمرد
77
مغز تو نغزست مگر پوست مرد
مغز نمیرد مگرش دوست برد
88
پوست بهل دست در آن مغز زن
یا بشنو قصه آن ترک و کرد
99
کرد پی دزدی انبان ترک
خرقه بپوشید و سر و مو سترد
Zameen

