غزل شمارهٔ 440
Poet: Rumi
Toggle stanza 1امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
11
امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
زیرا که شاه خوبان امروز در میانست
22
حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد
شهری که در میانش آن صارم زمانست
33
آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد
آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
44
بر چرخ سبزپوشان پر میزنند یعنی
سلطان و خسرو ما آنست و صد چنانست
55
ای جان جان جانان از ما سلام برخوان
رحم آر بر ضعیفان عشق تو بیامانست
66
چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری
چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست
77
چون کوفت او درِ دل ناآمده به منزل
دانست جان ز بویش کان یار مهربانست
88
آن کو کشید دستت او آفریده استت
وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست
99
او ماه بیخسوفست خورشید بیکسوفست
او خمر بیخمارست او سود بیزیانست
1010
آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم
شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست
1111
چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه
پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست
1212
دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد
باران نباتها را در باغ امتحانست
1313
بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی
هر کس که کرد والله خامست و قلتبانست
1414
خامُش که تا بگوید بیحرف و بیزبان او
خود چیست این زبانها گر آن زبان زبانست
Zameen

