غزل شمارهٔ 2868
Toggle stanza 1در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی
11
در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی
دوش شب با کی بدی که چو سحر میخندی
22
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکفتی چو شجر میخندی
33
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
و اندر آتش بنشستی و چو زر میخندی
44
مست و خندان ز خرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان همچو شرر میخندی
55
همچو گل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز مها نوع دگر میخندی
66
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو که همچون گلتر میخندی
77
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر میخندی
88
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا میتازی
آفتابی تو که بر قرص قمر میخندی
99
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر میخندی
1010
در حضور ابدی شاهد و مشهود توی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر میخندی
1111
از میان عدم و محو برآوردی سر
بر سر و افسر و بر تاج و کمر میخندی
1212
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشادهست
توی آن شیر که بر جوع بقر میخندی
1313
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شدهست
رحمت است آنک تو بر خون جگر میخندی
1414
آهوان را به گه صید به گردون گیری
ای که بر دام و دم شعبده گر میخندی
1515
دو سه بیتی که بماندهست بگو مستانه
ای که تو بر دل بیزیر و زبر میخندی

