غزل شمارهٔ 942
Toggle stanza 1اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
11
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
تو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد
22
هزار عاشق داری تو را به جان جویان
که تا سعادت و دولت ز ما که را خواهد
33
ز عشق عاشق درویش خلق در عجبند
که آنچ رشک شهانست او چرا خواهد
44
عجب نباشد اگر مردهای بجوید جان
و یا گیاه بپژمردهای صبا خواهد
55
و یا دو دیده کور از خدا بصر جوید
و یا گرسنه ده سالهای نوا خواهد
66
همه دعا شدهام من ز بس دعا کردن
که هر که بیند رویم ز من دعا خواهد
77
ولی به چشم تو من رنگ کافران دارم
که چشم خیره کشت بیندم غزا خواهد
88
اگر مرا نکشد هجر تو ز من بحلست
اسیر کشته ز غازی چه خونبها خواهد
99
سلام و خدمت کردم بگفتیم چونی
چنان بود مس مسکین که کیمیا خواهد
1010
چنان برآید صورت که بست صورتگر
چنان بود تن خسته کیش دوا خواهد
1111
ز آفتاب مزن گفت و گوی چون سایه
ز سایه ذره گریزد همه ضیا خواهد
1212
زهی سخاوت و ایثار شمس تبریزی
که شمس گنبد خضرا از او عطا خواهد

