غزل شمارهٔ 61
Toggle stanza 1می مغانه که از درد شور و شر صاف است
11
می مغانه که از درد شور و شر صاف است
به محتسب ندهی قطره ای که اسراف است
22
امام شهر ز سرجوش خم نپرهیزد
نزاع بر سر ته شیشه های ناصاف است
33
مذمت می و مطرب ز گمرهی چه عجب
که شیوه دانی شهدش بهین اوصاف است
44
لباس صورت اگر واژگون کنم، بینند
که خرقه ی خشنم جامه ی طلا باف است
55
خیال مغبچه ای می برم که غمزه ی او
بلای صومعه داران قاف تا قاف است
66
گرفتم آن که بهشتم دهند بی طاعت
قبول کردن و رفتن نه شرط انصاف است
77
اگر به صحبت عرفی به سهو بنشینی
به گوش پنبه فرو کن که سر به سر لاف است
Sources
Persian text source: Ganjoor

