Toggle stanza 1
می مغانه که از درد شور و شر صاف است
1

می مغانه که از درد شور و شر صاف است

به محتسب ندهی قطره ای که اسراف است

2

امام شهر ز سرجوش خم نپرهیزد

نزاع بر سر ته شیشه های ناصاف است

3

مذمت می و مطرب ز گمرهی چه عجب

که شیوه دانی شهدش بهین اوصاف است

4

لباس صورت اگر واژگون کنم، بینند

که خرقه ی خشنم جامه ی طلا باف است

5

خیال مغبچه ای می برم که غمزه ی او

بلای صومعه داران قاف تا قاف است

6

گرفتم آن که بهشتم دهند بی طاعت

قبول کردن و رفتن نه شرط انصاف است

7

اگر به صحبت عرفی به سهو بنشینی

به گوش پنبه فرو کن که سر به سر لاف است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور