غزل شمارهٔ 165
Poet: Urfi
Toggle stanza 1ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
تا ابد کشتهی زار از پی قاتل برود
به وداعی که مرا میبری -ای دل!- بگذار
که بمیرم من و جان از پی محمل برود
بحر عشق است و به هر گام، هزاران گرداب
این نه بحریست کزو کشته به ساحل برود
گر بمیرم منما چهره به من روز وصال
حسرت روی تو حیف است که از دل برود
چارهی کار به تدبیر نیامد؛ هیهات!
کو رسولی که برِ جادوی بابل برود
آید انگشتگزان روز جزا در محشر
آن که ابله به جهان آید و عاقل برود
تا به زانو به گل از گریه فرو شد «عرفی»
ور چنین گریه کند، تا مژه در گل برود
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وآن چنان پای گرفتهست که مشکل برود
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 263
یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟
این نه موجی است که از خاطر ساحل برود
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3575
هرکه پوشد نظر از کام به منزل برود
دایم آواره بود هرکه پی دل برود
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3576
کس چو من نیست که پیش نظر از دل برود
غایب از دیده نگردد ز مقابل برود
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 206
دوش از پیش نظر، چون غمش از دل برود
چه کنم آه، که یک دم ز مقابل برود
UrfiGhazaliyatغزل شمارهٔ 295
Sources
Persian text source: Ganjoor

