غزل شمارهٔ 1811

Toggle stanza 1
اگر تو سرگذشت من بدانی
1

اگر تو سرگذشت من بدانی

دگر افسانه مجنون نخوانی

2

همی گوید «برو بیدار می باش

مکن تعلیم سگ را پاسبانی »

3

ز من پرسی که همدردان چه کردند؟

ترا دادند جان و زندگانی

4

مرا گرد سر آن چشم گردان

که تا بر من فتد آن ناتوانی

5

نماندم استخوانی هم که باری

سگ تو باشد از من میهمانی

6

طبیبم داغ فرماید، نداند

که صد جا بیش دارم در نهانی

7

به بالینش منالید، ای اسیران

که بس شیرین بود خواب گرانی

8

مرا جان در وفاداری برآمد

هنوز اندر حق من بدگمانی

9

به قتل خسرو آمد عشق و شادم

که یاری همرهی شد آن جهانی

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor