غزل شمارهٔ 517

Toggle stanza 1
آن کودک نورسته که سیمین بدنی شد
1

آن کودک نورسته که سیمین بدنی شد

چون شست لب از شیر، چه شیرین دهنی شد؟

2

بس غنچه دل را که کند چاک به هر سو

آن گل که به نوروز جوانی چمنی شد

3

آن یوسف جان بس که درین سینه در آمد

گویم که تنم گرد تنش پیرهنی شد

4

سلطان مرا عمر فزون باد به دولت

کز دولت او خلعت عاشق کفنی شد

5

بس مرد خدایی که چو در عشق در آمد

گلگونه خون کرد به رخسار و زنی شد

6

وقتی که می لعل بدان روی کشیدم

اینک همه خونابه حال چو منی شد

7

چون جان دهم از خاک من، ای میر ولایت

بتخانه بر آری که دلم برهمنی شد

8

خسرو ز مزاج دل من خشم گرفته ست

کز کرده تو با دل خویشش سخنی شد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…