غزل شمارهٔ 516

Toggle stanza 1
آباد نشد دل که خراب پسران شد
1

آباد نشد دل که خراب پسران شد

حسن پسران آفت صاحب نظران شد

2

بس دانه دلها که ز تن برد به تاراج

آن مور که بر گرد لب ساده دلان شد

3

افسرده جمال خط خوبان چه شناسد؟

کین سرمه نه شایسته ناقص بصران شد

4

دلهای عزیزان شمر آن جمله نگینها

کاندر کمر آرایش زرین کمران شد

5

آن خواجه که می گفت که دارم خبر از عقل

در عشق در آمد، یکی از بی خبران شد

6

جز حسرت و مردن نبود چاره عشاق

فریاد و فغان عربده حیله گران شد

7

ای صبر، دلم ده قدری، بو که توان زیست

کان دل که مرا بود از آن دگران شد

8

بس عاقل شمع خرد افروخته روشن

کز کرده دل سوخته خوش پسران شد

9

خسرو ز رخ خوب و ز می توبه نمی کرد

ناگاه بدید آن رخ زیبا، نگران شد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor