غزل شمارهٔ 515

Toggle stanza 1
تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد
1

تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد

قوت دل ریشم همگی خون جگر شد

2

گلگون شده بد روی من از اشک عقیقی

از خاک درت کاه رخم باز چو زر شد

3

صاحب نظری هست مسلم به من، ای جان

کز خاک کف پای توام کحل بصر شد

4

هر سر که نشد خاک در دوست، به معنی

در راه یقین سرمه ارباب نظر شد

5

تا گشت پریشان سر زلفت چو دل من

دیوانگیم در همه شهر سمر شد

6

خسرو، اگر آن لعل تو خواهد، مکنش عیب

چون قسمت طوطی سخنم گوی شکر شد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…