Toggle stanza 1
ما را غم آن شوخ، اگر بنده نسازد
1

ما را غم آن شوخ، اگر بنده نسازد

این غمزده با حال پراکنده نسازد

2

شیرین دهنش نازده صنع خدایست

ورنه لب مردم ز شکر خنده نسازد

3

سر تا به قدم جمله هنر دارد و خوبی

عیبش همه آن است که با بنده نسازد

4

اکنون که مرا کشت، بگویند که باری

خود را به ستم غمکش و شرمنده نسازد

5

جانا، ز غمت مردم و از جور برستم

گر بار دگر لعل توام بنده نسازد

6

گفتی که به افتادگی خویش دلت سوخت

خود را که بود پیش تو کافگنده نسازد؟

7

آخر ز دل خسرو بیچاره برون شو

کاین خانه درین آتش سوزنده نسازد

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…