غزل شمارهٔ 867
Toggle stanza 1ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود
آن بیوفای عهد شکن را سفر شود
کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت
نزدیک بود کز تن من، جان به در شود
او می رود چو جان و مرا هست بیم آن
کو بر سرم نیابد و عمرم به سر شود
کو قاصدی که بر دل من دل بسوزدش
تا سوی آن خلاصه جان و جگر شود
لیکن خبر چگونه رساند به سوی من
قاصد که هم ز دیدن او بی خبر شود
گویی مه دو هفته بدیدش که هر شبی
بیگانه تر برآید و باریکتر شود
بی او جهان، دو چشم ندارم، که بنگرم
بیرون کشم دو دیده، اگر دست در شود
ای آب دیده، این دل پر خون ببر ز من
در پای او فگن، مگرش دل دگر شود
گر تا به لب رسید فلان را ز دیده آب
زان بیشتر بپای که بالای سر شود
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
عشقت نه سرسریست که از دل به در شود
مهرت نه عارضیست که جای دگر شود
HafezAshʿar-e Muntasabشمارهٔ 32
ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 226
گر هیمه عود گردد و گر سنگ در شود
مشنو که چشم آدمی تنگ پر شود
SaadiMawaʿizMufradatشمارهٔ 34
آنجا که خنده لعل ترا پرده در شود
طوطی چو مغز پسته در شکر شود
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4261
دل چون کمال یافت سخن مختصر شود
لب وا نمی کند چو صدف پر گهر شود
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4262
از نور وحدت آن که دلش بهره ور شود
کی از هجوم ذره پریشان نظر شود
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4263
پهلوی چرب، دشمن روشن گهر شود
ماه تمام، دنبه گداز از نظر شود
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4264
Sources
Persian text source: Ganjoor

