غزل شمارهٔ 1727

Toggle stanza 1
همه شب رود رهی رو به ره صبا نشسته
1

همه شب رود رهی رو به ره صبا نشسته

همه کس به خواب راحت، من مبتلا نشسته

2

غرضی ورای امکان چه خیال فاسد است این

هوش جمال سلطان به دل گدا نشسته

3

نفسی فرو نبردم که نه انده تو خوردم

تو بگو که چون زیم من به در هوا نشسته

4

تو در آی و غمزه ای زن که نهند پیش بت سر

به ستانه ای که باشد صف پارسا نشسته

5

ببر، ای دل اسیران، به کجا گریزم از تو

به حوالی دو چشمت حشم بلا نشسته

6

همه شب صبا به بویت، من سوخته چه گویم؟

که چهاست در دل من ز دم صبا نشسته

7

تو ز ناله من از من سزد ار جدا نشینی

که ز دست خویش من هم ز خودم جدا نشسته

8

اگرست رسم خوبان که به سر شوند راضی

منم این که اندرین ره به ره رضا نشسته

9

سر کوی تست خسرو شب و روز، چون کنم من

که توام نمی گذاری نفسی به ما نشسته

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor