Toggle stanza 1
رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان
1

رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان

جان امید اندر تو بست، اکنون تو دان

2

دست و پایی می‌زدم، تا بود جان

شد، دریغا! دل ز دست، اکنون تو دان

3

شد دل بیچاره از دست وفات

زیر پای هجر پست، اکنون تو دان

4

رفت عمری کآمدی کاری ز من

چون که عمرم برنشست، اکنون تو دان

5

نیک نومیدم ز امید بهی

حالم از بد بدتر است، اکنون تو دان

6

از گل شادی ندیدم رنگ و بوی

خار غم در جان شکست، اکنون تو دان

7

چون عراقی را ندادی ره به خود

گمرهی شد خودپرست، اکنون تو دان

Sources

Persian text source: Ganjoor