غزل شمارهٔ 211
Toggle stanza 1رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان
11
رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان
جان امید اندر تو بست، اکنون تو دان
22
دست و پایی میزدم، تا بود جان
شد، دریغا! دل ز دست، اکنون تو دان
33
شد دل بیچاره از دست وفات
زیر پای هجر پست، اکنون تو دان
44
رفت عمری کآمدی کاری ز من
چون که عمرم برنشست، اکنون تو دان
55
نیک نومیدم ز امید بهی
حالم از بد بدتر است، اکنون تو دان
66
از گل شادی ندیدم رنگ و بوی
خار غم در جان شکست، اکنون تو دان
77
چون عراقی را ندادی ره به خود
گمرهی شد خودپرست، اکنون تو دان
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

