Toggle stanza 1
در کف جور تو افتادم، تو دان
1

در کف جور تو افتادم، تو دان

تن به هجران تو در دادم، تو دان

2

الغیاث، ای دوست، کز دست جفات

در کف صد گونه بیدادم، تو دان

3

بر امید آنکه بینم روی تو

لب ببستم، دیده بگشادم، تو دان

4

دل، که از دیدار تو محروم ماند

بر در لطفت فرستادم، تو دان

5

سالها جستم، ندیدم روی تو

از طلب اکنون به استادم، تو دان

6

چون نیم نومید ز امید بهی

بر در امیدت افتادم، تو دان

7

گر کسی حالم نداند، گو: مدان

از همه عالم چو آزادم، تو دان

8

می‌گدازد تابش هجرت مرا

بر یخ است ای دوست، بنیادم، تو دان

9

گر ز نام من همی ننگ آیدت

خود مبر نامم، که من بادم، تو دان

10

ور همی دانی که شادم ز اندهت

هم به اندوهی بکن شادم، تو دان

11

چند نالم، چون عراقی، در غمت؟

روز و شب در سوز و فریادم، تو دان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور