غزل شمارهٔ 175
Poet: Iraqi
Toggle stanza 1نگارا، بیتو برگ جان ندارم
11
نگارا، بیتو برگ جان ندارم
سر کفر و غم ایمان ندارم
22
به امید خیالت میدهم جان
وگرنه طاقت هجران ندارم
33
مرا گفتی که: فردا روز وصل است
امید زیستن چندان ندارم
44
دلم دربند زلف توست، ورنه
سر سودای بیپایان ندارم
55
نیاید جز خیالت در دل من
بخر یوسف، سر زندان ندارم
66
غمت هر لحظه جان میخواهد از من
چه انصاف است؟ چندین جان ندارم
77
خیالت با دل من دوش میگفت
که: این درد تو را درمان ندارم
88
لب شیرین تو گفتا: ز من پرس
که من با تو بگویم کان ندارم
99
وگر لطف خیال تو باشد
عراقی را چنین حیران ندارم
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

