غزل شمارهٔ 303
Poet: Iraqi
Toggle stanza 1درین ره گر به ترک خود بگویی
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْنالقَطْر از بغلش بگندیدی.
تو گویی تا قیامت زشترویی
SaadiGolestanباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 40
ز شوق آموختم آن های و هوئی
که از سنگی گشاید آب جوئی
Allama IqbalArmaghan-e Hijazحضور رسالتبخش 12 - ز شوق آموختم آن های و هوئی
دل من بی قرار آرزوئی
درون سینهٔ من های و هوئی
Allama IqbalPayam-e Mashriqلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 116
درین ره گر بترک خود بگویی
یقین گردد تو را کو تو، تو اویی
IraqiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 302
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

