غزل شمارهٔ 303
شاعر: عراقی
Toggle stanza 1درین ره گر به ترک خود بگویی
11
درین ره گر به ترک خود بگویی
ببینی کان چه میجویی خود اویی
22
تو جانی و چنان دانی که: جسمی
تو دریایی و پنداری که جویی
33
تویی در جمله عالم آشکارا
جهان آیینهٔ توست و تو اویی
44
نمیدانم چو بحر بیکرانی
چرا پیوسته در بند سبویی؟
55
ز بیرنگی تو را چون نیست رنگی
از آن در آرزوی رنگ و بویی
66
به گرد خود برآ، یک بار، آخر
به گرد هر دو عالم چند پویی؟
77
مراد خود هم از خود بازیابی
عراقی، گر به ترک خود بگویی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْنالقَطْر از بغلش بگندیدی.
تو گویی تا قیامت زشترویی
سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 40
ز شوق آموختم آن های و هوئی
که از سنگی گشاید آب جوئی
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 12 - ز شوق آموختم آن های و هوئی
دل من بی قرار آرزوئی
درون سینهٔ من های و هوئی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 116
درین ره گر بترک خود بگویی
یقین گردد تو را کو تو، تو اویی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 302

