غزل شمارهٔ 302
Toggle stanza 1درین ره گر بترک خود بگویی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْنالقَطْر از بغلش بگندیدی.
تو گویی تا قیامت زشترویی
سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 40
ز شوق آموختم آن های و هوئی
که از سنگی گشاید آب جوئی
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 12 - ز شوق آموختم آن های و هوئی
دل من بی قرار آرزوئی
درون سینهٔ من های و هوئی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 116
درین ره گر به ترک خود بگویی
ببینی کان چه میجویی خود اویی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 303
صداکار منتخب کریں
ماخذ
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

