غزل شمارهٔ 302

Toggle stanza 1
درین ره گر بترک خود بگویی
1
درین ره گر بترک خود بگویی
یقین گردد تو را کو تو، تو اویی
2
سر مویی ز تو، تا با تو باقی است
درین ره در نگنجی، گرچه مویی
3
کم خود گیر، تا جمله تو باشی
روان شو سوی دریا، زانکه جویی
4
چو با دریا گرفتی آشنایی
مجرد شو، ز سر برکش دو تویی
5
درین دریا گلیمت شسته گردد
اگر یک بار دست از خود بشویی
6
ز بهر آبرو یک رویه کن کار
که آنجا آبرو ریزد دورویی
7
چو با توست آنچه می‌جویی به هرجا
به هرزه گرد عالم چند پویی؟
8
نخستین گم کنند آنگاه جویند
تو چون چیزی نکردی ؟ گم؟ چه جویی؟
9
تو را تا در درون صد خار خار است
ازین بستان گلی هرگز نبویی
10
پس در همچو جادویی که پیوست
میان در بسته بهر رفت و رویی
11
تو را رنگی ندادند از خم عشق
از آن در آرزوی رنگ و بویی
12
بهش نه پا درین وادی خون خوار
که ره پر سنگلاخ و تو سبویی
13
درین میدان همی خور زخم، چون تو
فتاده در خم چوگان چو گویی
14
نیابی از خم چوگان رهایی
عراقی، تا به ترک خود نگویی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور