Toggle stanza 1
باغ هستی نیست جز رنگی‌ که‌ گرداند عدم
1

باغ هستی نیست جز رنگی‌ که‌ گرداند عدم

ما و این پرواز تا هر جا پَر افشاند عدم

2

چون سحر نشو و نماها یک‌قلم سازِ هواست

زین چمن بیش از نفس دیگر چه رویاند عدم

3

گرد وهمی آشیان در بال عنقا بسته‌ام

آه از آن روزی ‌که بر ما دامن افشاند عدم

4

خواه‌ عشرت‌، خواه‌ غم‌، خواهی‌ خزان، خواهی بهار

هرچه پیش آید وجود است آنچه پس مانَد عدم

5

قاصد مُلک خیالم از تک و پویم مپرس

هرکجایم می‌فرستد بازمی‌خوانَد عدم

6

خلوتِ تنزیه و این سامان ‌کدورت‌حیرت است

گرد ما عمری است از خود دور می‌راند عدم

7

یک نَفَس اظهار و یک عالم غبار ما و من

چشم‌ ما زین بیشتر دیگر چه پوشاند عدم

8

مرگ هم از فتنهٔ خُلد و جحیم آسوده نیست

کاش این‌ گردی‌ که ما داریم بنشاند عدم

9

ما و من چیزی نکرد انشا که باید فهم ‌کرد

می‌ نویسد هستی‌ام سطری ‌که می‌خواند عدم

10

همچو بوی‌ گل ز نقد ما فناسرمایگان

هم ز خود گیرد شمار آنچه بستاند عدم

11

گفتگو بسیار دارد آن دهانِ بی‌نشان

هوش معذور است اینجا تا چه فهمانَد عد‌م

12

لعبت خاکیم بیدل جوهر فطرت ‌کجاست

گر همه هستی‌ شود چیزی نمی‌داند عدم

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…