غزل شمارهٔ 1243

Toggle stanza 1
بار ما عمری‌ست دوش چشم حیران می‌کشد
1

بار ما عمری‌ست دوش چشم حیران می‌کشد

محمل‌اجزای ما چون شمع مژگان می‌کشد

2

ناتوانان مغتنم دارید وضع عاجزی

کزغرورطاقت آسودن به جولان می‌کشد

3

ما ضعیفان آنقدرها زحمت یاران نه‌ا‌یم

سایه باری دارد اما هرکس آسان می‌کشد

4

هیچکس ‌در مزرع امکان قناعت‌پیشه نیست

گر همه گندم بود خمیازهٔ نان می‌کشد

5

صلح و جنگ‌ عرصهٔ ‌غفلت تماشاکردنی‌ست

تیر در کیش‌ است و خلق‌ از سینه‌ پیکان‌ می‌کشد

6

دوری انس است استعداد لذتهای خلق

طفل می‌برد ز شیر آن‌دم‌که دندان می‌کشد

7

التفات رنگ امکان یکقلم آلودگی‌ست

مفت نقاشی‌کزین تصویر دامان می‌کشد

8

وحشت‌ آهنگی ز فکر خویش بیرون آ، که شمع‌

پا ز دامن تاکشد سر از گریبان می‌کشد

9

محو او را هر سر مو یک جهان بالیدن است

گاه حیرت داغم از قدی که مژگان می‌کشد

10

می‌روم از خویش و جز حیرت دلیل‌جهد نیست

وحشتم در خانه ی آیینه میدان می کشد

11

جسم‌گرشد خاک بیدل رفع اوهام دویی‌ست

شخص از آیینه‌گم‌کردن چه نقصان می‌کشد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor