غزل شمارهٔ 2446
Poet: Saib
Toggle stanza 1غافلی کز دل نفس بییاد یزدان میکشد
غافلی کز دل نفس بییاد یزدان میکشد
دلوی خود خالی برون از چاه کنعان میکشد
در بیابانی که ما سرگشتگان افتادهایم
پای حیرت گردباد آنجا به دامان میکشد
گر به ظاهر زاهد از دنیا کند پهلو تهی
از فریب او مشو غافل که میدان میکشد
از تزلزل قدر آسایش شود ظاهر که خاک
توتیا گردد به چشم هرکه طوفان میکشد
دیده مغرور ما مشکلپسند افتاده است
ورنه مجنون ناز لیلی از غزالان میکشد
آتش یاقوت را دست تظلم کوته است
از چه قاتل دامن از خاک شهیدان میکشد؟
تا نگردد غافل از حال گرفتاران خویش
عشق چندی ماه کنعان را به زندان میکشد
رو نمیگرداند از چین جبین نفس خسیس
این گدای خیره چوب از دست دربان میکشد
نخل بارآور ز زیر بار میآید برون
جذبه دیوانه سنگ از دست طفلان میکشد
میرسد آزار بدگوهر به روشنگوهران
پنجهٔ خونین به روی بحر مرجان میکشد
تا صف مژگان آهو چشم ما را دیده است
خط ز مژگان بر زمین خورشید تابان میکشد
ناتوانان بر زبردستان عالم غالبند
آب خود از زهره شیر این نیستان میکشد
هرکه صائب همچو مجنون ذوق رسوایی چشید
منت رطل گران از سنگ طفلان میکشد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

