غزل شمارهٔ 192
Toggle stanza 1عشق تو به سینه تاختن برد
11
عشق تو به سینه تاختن برد
وآرام و قرار من ز من برد
22
تن چند زنم که چشم مستت
جانی که نداشتم ز تن برد
33
صد گونه قرار از دل من
زلفت به طلسم پرشکن برد
44
عشق تو نمود دستبردی
مردی و زنی ز مرد و زن برد
55
با چشم تو عقل خویشتن را
بی خویشتنی ز خویشتن برد
66
عیسی لب روحبخش تو دید
در حال خرش شد و رسن برد
77
خضر آب حیات کی توانست
بییاد لب تو در دهن برد
88
جمشید کجا جهاننمایی
بی عکس رخت به جام ظن برد
99
سیمرغ ز بیم دام زلفت
بگریخت و به قاف تاختن برد
1010
گفتند بتان که چهرهٔ ما
قدر گل و رونق سمن برد
1111
درتافت ستارهٔ رخ تو
وآب همه از چه ذقن برد
1212
عطار چو شرح آن ذقن داد
گوی از همه کس بدین سخن برد
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.
Loading…

