Toggle stanza 1
خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی
1

خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی

سود و سرمایهٔ دین بر سر بازار کنی

2

شب عمرت بشد و صبح اجل نزدیک است

خویشتن را گه آن نیست که بیدار کنی

3

چیست این عجب و تفاخر به جهان ساکن باش

چند با صد من و من سیم و زر اظهار کنی

4

پنج روزی همه کامی ز جهان حاصل گیر

عاقبت هم سر پر کبر نگونسار کنی

5

آن نه کام است که ناکام بجا بگذری

وان نه برگ است که بر جان خودش بار کنی

6

جمع تو بار گنه باشد و دیوان سیاه

نه هم آخر تو خوشی نام سیه بار کنی

7

چون همی دانی کت خانه لحد خواهد بود

خانه را نقش چرا بر در و دیوار کنی

8

سهو کارا به تک خاک همی باید خفت

طاق و ایوان به چه تا گنبد دوار کنی

9

مرگ در پیش و حساب از پس و دوزخ در راه

به چه شادی خرفا خندهٔ بسیار کنی

10

تو که بر روبه مسکین بدری پوست چو سگ

عنکبوتانه کجا پردهٔ احرار کنی

11

این همه دانی و کارت همه بی وجه بود

خود ستم کم کن اگر منع ستمکار کنی

12

به فصاحت ببری گوی ز میدان سخن

لیک خود را به ستم بیهده رهوار کنی

13

خویش و همسایهٔ تو گرسنه وز پر طمعی

نفروشی به کسی غله در انبار کنی

14

جامه در تنگ و دلت تنگ و در اندیشهٔ آن

تا دگر ره ز کجا جامه و دستار کنی

15

بر ضعیفان نکنی رحم به یک قرص جوین

وانگه از ناز به مرغ و بره پروار کنی

16

مستراحی است جهان و اهل جهان کناسند

به تعزز سزد ار در همه نظار کنی

17

نافه داری بر هر خشک دمانی مگشا

اول آن به که طلبکاری عطار کنی

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 819 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood