غزل شمارهٔ 820
Toggle stanza 1گر نقاب از جمال باز کنی
11
گر نقاب از جمال باز کنی
کار بر عاشقان دراز کنی
22
ور چنین زیر پرده بنشینی
پرده از روی کار باز کنی
33
از همه کون بی نیاز شود
عاشقی را که اهل راز کنی
44
جگرم خون گرفت از غم آن
که مبادا که در فراز کنی
55
گرچه چون شمع سوختم ز غمت
هر زمانم به زیر گاز کنی
66
گفتیم ساز کار تو بکنم
چون مرا سوختی چه ساز کنی
77
وعده دادی به وصل جان مرا
عمر بگذشت چند ناز کنی
88
بکشد ناز تو به جان عطار
گر به وصلیش بی نیاز کنی
Sources
Persian text source: Ganjoor

