غزل شمارهٔ 71
Poet: Attar
Toggle stanza 1در سرم از عشقت این سودا خوش است
11
در سرم از عشقت این سودا خوش است
در دلم از شوقت این غوغا خوش است
22
من درون پرده جان میپرورم
گر برون جان میکند اعدا خوش است
33
چون جمالت برنتابد هیچ چشم
جملهٔ آفاق نابینا خوش است
44
همچو چرخ از شوق تو در هر دو کون
هر که در خون مینگردد ناخوش است
55
بندگی را پیش یک بند قبات
صد کمر بر بسته بر جوزا خوش است
66
جان فشان از خندهٔ جانپرورت
زاهد خلوت نشین رسوا خوش است
77
گر زبانم گنگ شد در وصف تو
اشک خونآلود من گویا خوش است
88
چون تو خونین میکنی دل در برم
گرچه دل میسوزدم اما خوش است
99
این جهان فانی است گر آن هم بود
تو بسی، مه این مه آن یکتا خوش است
1010
گر نباشد هر دو عالم گو مباش
تو تمامی با توام تنها خوش است
1111
ماهرویا، سیرم اینجا از وجود
بیوجودم گر بری آنجا، خوش است
1212
پرده از رخ برفکن تا گم شوم
کان تماشا بی وجود ما خوش است
1313
الحق آنجا کآفتاب روی توست
صد هزاران بی سر و بی پا خوش است
1414
صد جهان بر جان و بر دل تا ابد
والهٔ آن طلعت زیبا خوش است
1515
پرتو خورشید چون صحرا شود
ذرهٔ سرگشته ناپروا خوش است
1616
چون تو پیدا آمدی چون آفتاب
گر شدم چون سایه، ناپیدا خوش است
1717
از درون چاه جسمم دل گرفت
قصد صحرا میکنم صحرا خوش است
1818
دی اگر چون قطرهای بودم ضعیف
این زمان دریا شدم دریا خوش است
1919
وای عجب تا غرق این دریا شدم
بانگ میدارم که استسقا خوش است
2020
غرق دریا تشنه میمیرم مدام
این چه سودایی است این سودا خوش است
2121
ز اشتیاقت روز و شب عطار را
دیده پر خون و دلی شیدا خوش است
Zameen

