غزل شمارهٔ 567
Toggle stanza 1دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم
11
دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم
مرغ جان بی بال و پر شد چون کنم
22
عشق تو در پرده میکردم نهان
چون سرشکم پردهدر شد چون کنم
33
مدتی رازی که پنهان داشتم
در همه عالم سمر شد چون کنم
44
یک نظر بر تو فکندم جان و دل
در سر آن یک نظر شد چون کنم
55
دور از رویت ز شوق روی تو
بند بندم نوحهگر شد چون کنم
66
گفتم آخر کار من بهتر شود
گر نشد بهتر بتر شد چون کنم
77
اشک و رویم همچو سیم و زر بماند
عمر رفت و سیم و زر شد چون کنم
88
هر زمان تا جان فشاند بر تو دل
عاشق جانی دگر شد چون کنم
99
لیک چون هر لحظه جانی نیست نو
عمر ازین حسرت به سر شد چون کنم
1010
دی مرا گفتی که جان با من بباز
غمزهٔ تو پاک بر شد چون کنم
1111
نی که جان درباختن سهل است لیک
چون ز جان جان بی خبر شد چون کنم
1212
آتش عشق تو نتوانم نشاند
کابم از بالای سر شد چون کنم
1313
در حضور تو دل عطار را
هرچه بود از ماحضر شد چون کنم

