غزل شمارهٔ 568
Toggle stanza 1قصهٔ عشق تو از بر چون کنم
11
قصهٔ عشق تو از بر چون کنم
وصل را از وعده باور چون کنم
22
جان ندارم، بار جانان چون کشم
دل ندارم، قصد دلبر چون کنم
33
حلقهٔ زلف توام چون بند کرد
ماندهام چون حلقه بر در چون کنم
44
چون تو خورشیدی و من چون سایهام
خویش را با تو برابر چون کنم
55
گفتهای تو پای سر کن در رهم
می ندانم پای از سر چون کنم
66
گفته بودی عزم من کن مردوار
بردهام صد بار کیفر چون کنم
77
عزم کردم وصل تو جانم بسوخت
ماندهام بی عزم مضطر چون کنم
88
چون ندارد ذرهای وصل تو روی
وصل روی تو میسر چون کنم
99
کشتی عمرم به غرقاب اوفتاد
مفلسم از صبر لنگر چون کنم
1010
چشم بگشادم که بینم روی تو
گشت چشمم غرق گوهر چون کنم
1111
لب گشادم تا کنم وصف تو شرح
نیست آن کار سخنور چون کنم
1212
گفتهای بردوز چشم و لب ببند
چون نه خشکم ماند و نه تر چون کنم
1313
روح میخواهی برای یک شکر
آن عوض با این محقر چون کنم
1414
گفتهام صد باره ترک روح خویش
چون تو هستی روح پرور چون کنم
1515
چون به یک دستم همی داری نگاه
میزیم از دست دیگر چون کنم
1616
هرگز از عطار حرفی نشنوی
قصهای با تو مقرر چون کنم

