غزل شمارهٔ 569
Toggle stanza 1دل ندارم، صبر بی دل چون کنم
11
دل ندارم، صبر بی دل چون کنم
صبر و دل در عشق حاصل چون کنم
22
در بیابانی که پایان کس ندید
کاروان بگذشت، منزل چون کنم
33
همرهان رفتند و من بی روی و راه
دست بر سر پای در گل چون کنم
44
همچو مرغ نیم بسمل بال و پر
میزنم تا خویش بسمل چون کنم
55
بر امید قطرهای آب حیات
نوش کردن زهر قاتل چون کنم
66
چون دلم خون گشت و جان بر لب رسید
چاره جان داروی دل چون کنم
77
هر کسی گوید که این دردت ز چیست
پیش دارم کار مشکل چون کنم
88
مبتلا شد دل به جهل نفس شوم
با بلای نفس جاهل چون کنم
99
نفس، گرگ بد رگ است و سگ پرست
همچو روحالقدس عاقل چون کنم
1010
ناقصی کو در دم خر میزید
از دم عیسیش کامل چون کنم
1111
مدبری کز جرعه دردی خوش است
از می معنیش مقبل چون کنم
1212
چون ز غفلت درد من از حد گذشت
داروی عطار غافل چون کنم

