غزل شمارهٔ 405
Toggle stanza 1عشق تو مرا ستد ز من باز
11
عشق تو مرا ستد ز من باز
وافگند مرا ز جان و تن باز
22
تا خاص خودم گرفت کلی
مینگذارد مرا به من باز
33
بگرفت مرا چنان که مویی
نتوان آمد به خویشتن باز
44
آن جامه که از تو جان ما یافت
می نتوان کرد از شکن باز
55
روزی ز شکن کنند بازش
کز چهرهٔ ما شود کفن باز
66
کی در تو رسد کسی که جاوید
در راه تو ماند مرد و زن باز
77
چون در تو نمیتوان رسیدن
نومید نمیتوان شدن باز
88
درد تو رسیدهٔ تمام است
من بی تو دریده پیرهن باز
99
چون لاف وصال تو میزنم من
چون پرده کنم ازین سخن باز
1010
چون میدانم که روز آخر
حسرت ماند ز من به تن باز
1111
از قرب تو کان وطنگهم بود
دل مانده ز نفس راهزن باز
1212
عطار از آن وطن فتاده است
او را برسان بدان وطن باز

